محمد نصير بن جعفر فرصت شيرازى
519
آثار عجم ( فارسى )
اختيار ار نبود جبر هم البتّه كه نيست * غير دانا گره از اين دو معمّا نگشاد جام مى گير چو جمشيد ، كه اين زال سپهر * داده بر باد بسى تخت كى و تاج قباد بنشين و ز شراب آتش غم را بنشان * پيشتر زانكه دهد خاك تو را چرخ ، به باد هوش اگر دارى و گوشى كه بود پند نيوش * مبر اين پند حكيمانهء « فرصت » از ياد بر درش حلقه زدم از سرِ درد * گفت بيهوده مكوب آهن سرد گفتم اندر ره وصلم پويان * گفت از اين راه كه دارى ، برگرد [ 322 f ] گفتم اين ره كه به سر خواهد برد ؟ * گفت آنكس كه به خون ، دل پرورد گفتمش ، هستى من جز به تو نيست * گفت اين دفتر هستى ، بنورد گفتم از درد ، دوا مىطلبم * گفت رو رو ، تو نهاى صاحب درد گفتمش عاشق و بيمار توام * گفت كو سرخى اشك و رخ زرد ؟ گفتم آخر ز غمت خواهم مرد * گفت از مرگ نينديشد مرد گفتم از خاك كَيم برگيرى * گفت آنگه كه شود خاك تو گرد گفتمش غم شده با « فرصت » جفت * گفت بايد نشود از غم فرد « 1 »
--> ( 1 ) . رباعى از فقير مؤلف : -